#متن Instagram Photos & Videos

متن - 932.3k posts

Hashtag Popularity

21.1
average comments
1.8k
average likes

Latest #متن Posts

  • متفاوت برگردین
  • متفاوت برگردین

  •  377  6  21 minutes ago
  • قبل خوندن لايك يادتون نره دوستاي عزيز♥️💜😘 #پارت_مهرنوش 167

با ناراحتی و منتظر نگاهش کردم امین ادامه داد -برگشته میگه وقتی اومدی تو خونه جهیزیه نیاوردی.. الانم حق نداری چیزی ببری.. مگه میشه ادم انقدر پست باشه.. مهرنوش پدر من شاید ادم مهربون و خیلی صمیمی نبود اما انقدرم بد نبود.. همیشه یه ادم کاری و جدی بود.. درگیر خودش بود اما ما رو .. من و مادرمو دوست داشت.. نمیدونم چی شده.. به خدا نمیتونم بفهمم.. دلم میخواست وقتی باهاش حرف زدم بهم بگه به این دلیل به اون دلیل من اینکارارو کردم اما دلایلش مسخره بود یادته که بهم چی گفت 
تایید کردم هم ناراحت شده بودم هم حسابی ترسیده بودم اگه اخلاق امین هم به پدرش کشیده باشه و معلوم نکنه چی.. - مهرنوش اون روز با عصبانیت زدم گلدون و وسط خونه شکستم و داد زدم باشه تو و اموالت بمونین دیگه خانواده نداری.. دست مادرمو گرفتم بیارمش از اون جهنم بیرون.. فقط مدارکشو برداشتیم اما تو حیاط مامانم پشیمون شد.. - وای چراااا? یعنی با این همه کارای پدرت برگشت که بمونه? 
سری به تاسف تکون داد و گفت - دقیقا به همون دلیل اولی که من به خاطرش نزدم پدر بابامو در نیاوردم.. مال و اموال.. ببین مادرم اون موقع ها اوایل ازدواج یه زمینی زد به اسم پدرم که اونم بزنه به کار.. بنده خدا فکر نمیکرد یه روز به این روز بیوفته.. اون زمین سرمایه اصلی پدرم بود که به اینجا برسه.. حالا تو روی مامانم میگه تو جهیزیه نداشتی.. جهیزیه نداشت چون تو روی پدرش ایستاد و با پدرم ازدواج کرد.. اما داراییش که همون زمین بود و زد به اسم پدرم.. چه قدر ادم میتونه نمک نشناس باشه...بگذریم.. اعصاب تو رو هم خورد کردم.. - نه عزیزم این چه حرفیه.. من فقط الان نگران مادرتم.. به خدا اونجا اذیت میشه.. - بهم گفت نمیزارم مال و منالی که از پول پدر من ساخته.. زندگی که با قناعت من شده کاخ نیست و نابود بشه و همشو بالا بکشه.. گفت میمونم تا بلاخره یه جوری اموالو ازش بگیرم.. یه پاپاسی هم نمیزارم بالا بکشه و بریزه به پای زنای دیگه.. اون پول حق من و تو إ.. من هرچی بهش گفتم به جهنم بزار بره گمشه و مرده شور پولشم ببره زیر بار نرفت.. گفت به همین راحتی هم نیست.. ناراحت شده بودم.. امینم داغون بود نمیدونستم مادر امین تو چه حالیه اما امیدوار بودم بتونه از پس همچین مردی بر ییاد یه لحظه به خودم اومدم و سوالی پرسیدم که کاش نپرسیده بودم.. .
#رمان#داستان#عاشقانه#داستان_واقعي#رمان_واقعي#داستان_عاشقانه#عشق#متن#كپشن#زيبا#زيبايي#مهرنوش
  • قبل خوندن لايك يادتون نره دوستاي عزيز♥️💜😘 #پارت_مهرنوش 167

    با ناراحتی و منتظر نگاهش کردم امین ادامه داد -برگشته میگه وقتی اومدی تو خونه جهیزیه نیاوردی.. الانم حق نداری چیزی ببری.. مگه میشه ادم انقدر پست باشه.. مهرنوش پدر من شاید ادم مهربون و خیلی صمیمی نبود اما انقدرم بد نبود.. همیشه یه ادم کاری و جدی بود.. درگیر خودش بود اما ما رو .. من و مادرمو دوست داشت.. نمیدونم چی شده.. به خدا نمیتونم بفهمم.. دلم میخواست وقتی باهاش حرف زدم بهم بگه به این دلیل به اون دلیل من اینکارارو کردم اما دلایلش مسخره بود یادته که بهم چی گفت
    تایید کردم هم ناراحت شده بودم هم حسابی ترسیده بودم اگه اخلاق امین هم به پدرش کشیده باشه و معلوم نکنه چی.. - مهرنوش اون روز با عصبانیت زدم گلدون و وسط خونه شکستم و داد زدم باشه تو و اموالت بمونین دیگه خانواده نداری.. دست مادرمو گرفتم بیارمش از اون جهنم بیرون.. فقط مدارکشو برداشتیم اما تو حیاط مامانم پشیمون شد.. - وای چراااا? یعنی با این همه کارای پدرت برگشت که بمونه?
    سری به تاسف تکون داد و گفت - دقیقا به همون دلیل اولی که من به خاطرش نزدم پدر بابامو در نیاوردم.. مال و اموال.. ببین مادرم اون موقع ها اوایل ازدواج یه زمینی زد به اسم پدرم که اونم بزنه به کار.. بنده خدا فکر نمیکرد یه روز به این روز بیوفته.. اون زمین سرمایه اصلی پدرم بود که به اینجا برسه.. حالا تو روی مامانم میگه تو جهیزیه نداشتی.. جهیزیه نداشت چون تو روی پدرش ایستاد و با پدرم ازدواج کرد.. اما داراییش که همون زمین بود و زد به اسم پدرم.. چه قدر ادم میتونه نمک نشناس باشه...بگذریم.. اعصاب تو رو هم خورد کردم.. - نه عزیزم این چه حرفیه.. من فقط الان نگران مادرتم.. به خدا اونجا اذیت میشه.. - بهم گفت نمیزارم مال و منالی که از پول پدر من ساخته.. زندگی که با قناعت من شده کاخ نیست و نابود بشه و همشو بالا بکشه.. گفت میمونم تا بلاخره یه جوری اموالو ازش بگیرم.. یه پاپاسی هم نمیزارم بالا بکشه و بریزه به پای زنای دیگه.. اون پول حق من و تو إ.. من هرچی بهش گفتم به جهنم بزار بره گمشه و مرده شور پولشم ببره زیر بار نرفت.. گفت به همین راحتی هم نیست.. ناراحت شده بودم.. امینم داغون بود نمیدونستم مادر امین تو چه حالیه اما امیدوار بودم بتونه از پس همچین مردی بر ییاد یه لحظه به خودم اومدم و سوالی پرسیدم که کاش نپرسیده بودم.. .
    #رمان #داستان #عاشقانه #داستان_واقعي #رمان_واقعي #داستان_عاشقانه #عشق #متن #كپشن #زيبا #زيبايي #مهرنوش

  •  761  6  23 minutes ago
  • مرا ببوس و در آغوش بگیر 
نه آنچنان که غنچه گلی شکفته شود 
و پرنده ای بر سر شاخه آواز بخواند
آنچنان که ماه به دو نیمه تبدیل شود 
کوه ها متلاشی شوند
و اقیانوس ها از هیجان 
با استفاده جزر و مد
رقص قطره های آب را به نمایش بگذارند

مهرشاد فکری  @mehrshadfekri

#mehrshadfekri #poetry #lyrics #poem
#مهرشادفکری #متن #شعر #شعر_کوتاه
  • مرا ببوس و در آغوش بگیر
    نه آنچنان که غنچه گلی شکفته شود
    و پرنده ای بر سر شاخه آواز بخواند
    آنچنان که ماه به دو نیمه تبدیل شود
    کوه ها متلاشی شوند
    و اقیانوس ها از هیجان
    با استفاده جزر و مد
    رقص قطره های آب را به نمایش بگذارند

    مهرشاد فکری @mehrshadfekri

    #mehrshadfekri #poetry #lyrics #poem
    #مهرشادفکری #متن #شعر #شعر_کوتاه

  •  20  0  25 minutes ago

Top #متن Posts

  • به عکس و کپشن از ۱ تا ۱۰ چه امتیازی میدین؟😍❤
.
سن ،  تنها عددی بیش نیست اما شناسنامه ی اتفاقات دیروز و فردای ماست ، بیست یا سی چندان فرقی نمی کند اما اینکه کجا کِی و چگونه به زمین خوردی و دوباره بلند شدی مهم است ، اینکه چه چیز را چه وقت آویزه ی گوش هایت کرده ای مهم است ، اینکه میانه ی کدامین دهه زندگیت با بغض و ترس بزرگترین تصمیم را گرفته ای مهم است...
مثلا شاید یک روز جایی حوالی بیست و سه سالگی هایت بفهمی سکوت ، نام دیگر فریاد است یا وقتی شب های تکرارنشدنی سی سالگی را سپری میکنی یک لحظه حواست پی روزهایی برود که گذشت نه آنطور که دلت میخواست بگذرد...!
برای هر رویداد و حادثه ای باید آماده بود ، گاهی روزگار دلش می خواهد جهشی بزند برای لحظه هایت،در همان نقطه و مکانی که ایستاده ای کمی زودتر از سن و سالت بزرگ شوی ، نگاهت وسیع تر شود ، کلامت کوتاه و سکوتت طولانی تر...
.
👤 #حاتمه_ابراهیم_زاده
..
🎨 Admin : @Piiixel_
🌸 Thank’s for follow
..
  • به عکس و کپشن از ۱ تا ۱۰ چه امتیازی میدین؟😍❤
    .
    سن ، تنها عددی بیش نیست اما شناسنامه ی اتفاقات دیروز و فردای ماست ، بیست یا سی چندان فرقی نمی کند اما اینکه کجا کِی و چگونه به زمین خوردی و دوباره بلند شدی مهم است ، اینکه چه چیز را چه وقت آویزه ی گوش هایت کرده ای مهم است ، اینکه میانه ی کدامین دهه زندگیت با بغض و ترس بزرگترین تصمیم را گرفته ای مهم است...
    مثلا شاید یک روز جایی حوالی بیست و سه سالگی هایت بفهمی سکوت ، نام دیگر فریاد است یا وقتی شب های تکرارنشدنی سی سالگی را سپری میکنی یک لحظه حواست پی روزهایی برود که گذشت نه آنطور که دلت میخواست بگذرد...!
    برای هر رویداد و حادثه ای باید آماده بود ، گاهی روزگار دلش می خواهد جهشی بزند برای لحظه هایت،در همان نقطه و مکانی که ایستاده ای کمی زودتر از سن و سالت بزرگ شوی ، نگاهت وسیع تر شود ، کلامت کوتاه و سکوتت طولانی تر...
    .
    👤 #حاتمه_ابراهیم_زاده
    ..
    🎨 Admin : @Piiixel_
    🌸 Thank’s for follow
    ..

  •  5,311  44  6 hours ago