#داستان Instagram Photos & Videos

داستان - 519k posts

Hashtag Popularity

12.8
average comments
1.8k
average likes

Latest #داستان Posts

  • .
دختر سروان
پوشکین
حمیدرضا آتش برآب
نشر هرمس چاپ اول ۱۳۹۳
کیفیت عالی و بسیار نااب
قیمت مقطوع در دایرکت
.
#کتاب #کتابخوانی #کتابخانه #کتاب_باز  #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #کتاب_قدیمی #کتاب_نایاب #کتاب_کمیاب #رمان #داستان #مترجم #کتاب_خوانی #کتاب_چاپ_قدیم #کتاب_فروشی #کتابفروشی #کتاب_رمان #کتاب_تاریخی #کتاب_داستان #کتاب_فلسفی #کتابخوان #خرید_کتاب #ادبیات_فارسی #خریدکتاب #خرید_آنلاین_کتاب #ادبیات_کلاسیک_جهان #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #ادبیات_ایران #کتاب_بخوانیم #کتابفروش
  • .
    دختر سروان
    پوشکین
    حمیدرضا آتش برآب
    نشر هرمس چاپ اول ۱۳۹۳
    کیفیت عالی و بسیار نااب
    قیمت مقطوع در دایرکت
    .
    #کتاب #کتابخوانی #کتابخانه #کتاب_باز #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #کتاب_قدیمی #کتاب_نایاب #کتاب_کمیاب #رمان #داستان #مترجم #کتاب_خوانی #کتاب_چاپ_قدیم #کتاب_فروشی #کتابفروشی #کتاب_رمان #کتاب_تاریخی #کتاب_داستان #کتاب_فلسفی #کتابخوان #خرید_کتاب #ادبیات_فارسی #خریدکتاب #خرید_آنلاین_کتاب #ادبیات_کلاسیک_جهان #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #ادبیات_ایران #کتاب_بخوانیم #کتابفروش

  •  0  0  15 seconds ago
  • 😏
با صدا ببینید.( داستان صوتی است)
گوینده داستان: سپیده جرجانی
@sepideh.jorjani
برای اطلاع از قیمت لطفا دایرکت دهید.
نام اثر: خونه مامان بزرگ
روایت روح اثر: 
عاشق خونه مامان بزرگم هستم. هر وقت میخوایم بریم اونجا من از خوشحالی بال در میارم. آخه اونجا خیلی خوبه. مامان بزرگ ما رو خیلی دوست داره و یواشکی کلی شکلاتای خوشمزه بهمون میده؛ خودشم می خوره! مامان بزرگ خیلی شکلات دوست داره ولی میگه زیاد بخوره حالش بد میشه. میگه قند داره؛ یعنی ی عالمه ازین شکلاتا توی خونش هستن. ولی من تا به حال ندیدم که وقتی دستشو تو اشپزخونه میبره از خونش شکلات بزنه بیرون. کاش منم کلی شکلات تو خونم داشته باشم که بدنم همیشه خوشحال باشه و بخنده. امروز برفی رو هم آوردم خونه مامان بزرگ تا بهش شکلات بدم. برفی خرگوشمه، ولی عروسکه! بزرگا میگن واقعی نیست، ولی من همش باهاش حرف میزنم و اونم همش گوش میده؛ مثل قصه های مامان بزرگ که بزرگا میگن الکیه ولی من فکر می‌کنم واقعیه. از مامان بابا خواهش کردیم که اینجا بمونیم. آخ جووووون! بزرگا رفتن و حالا ما آزادیم! یوهوووووو! میتونیم هر چه قدر دلمون بخواد روی رختخواب ها بپریم و به قول مامانم آتیش بسوزونیم.جیغ بزنیم و ازینور به اونور خونه مامان بزرگ بدویم. اینجا خیلی خوبه! مثل یه پارکه! بوی خوب مامان بزرگم همه جا رو پر کرده، فکر کنم مامان بزرگ مثل گل های توی پارک میمونه که همیشه بو داره. اینجا همه چیزش خوبه؛ حتی رختخواب هایی که برای خواب میندازه هم فرق داره! خنک هستن و وقتی روشون می پری، انگار رو ابرا پریدی و داری پرواز می کنی. بالشتم  که اسب های همیشگی ما هستن.
مامان بزرگ حالا جامونو انداخته و آخ جون! صدامون زد! این یعنی حالا ما رو بغل میکنه و برامون یه قصه هیجان انگیز تعریف میکنه . جیغ می کشیم و می پریم بغلش. پتویی که دورش پیچیده رو دورمون میپیچه و با همون پتو ما رو بغل میکنه. اینقدر بغلش خوبه که حس می کنم بهترین جای روی زمینه. انگار جادوییه. یه جادویی که حتی منو که دوست ندارم هیچ وقت بشینم، میخکوب کرده. اااا! مامان بزرگ صبر کن! قصه رو شروع نکن بذار برفی رو هم بیارم. دویدم و رفتم اوردمش! هیییس! هیچی نگین! مامان بزرگ داره قصه رو شروع میکنه. یکی بود یکی نبود...
#دیوارکوب_خاص #دیوارکوب_سفالی #دیوارکوب_سفارشی #دیوارکوب #دکوری_خاص #دکوراسیون_داخلی #دکوراسیون_منزل #دکوری_شیک #خونه_شیک #خونه_تکونی #خانه #مادر #مادرانه❤️ #مادرانه #خونه_مادربزرگه #بشقاب_دیوارکوب #بشقاب #بشقاب_تزیینی #بشقابدیواری #خوشگل #داستان #گوش_نیوش #داستان_صوتی #کتاب_بخوانیم #داستان_صوتی_کودک
  • 😏
    با صدا ببینید.( داستان صوتی است)
    گوینده داستان: سپیده جرجانی
    @sepideh.jorjani
    برای اطلاع از قیمت لطفا دایرکت دهید.
    نام اثر: خونه مامان بزرگ
    روایت روح اثر:
    عاشق خونه مامان بزرگم هستم. هر وقت میخوایم بریم اونجا من از خوشحالی بال در میارم. آخه اونجا خیلی خوبه. مامان بزرگ ما رو خیلی دوست داره و یواشکی کلی شکلاتای خوشمزه بهمون میده؛ خودشم می خوره! مامان بزرگ خیلی شکلات دوست داره ولی میگه زیاد بخوره حالش بد میشه. میگه قند داره؛ یعنی ی عالمه ازین شکلاتا توی خونش هستن. ولی من تا به حال ندیدم که وقتی دستشو تو اشپزخونه میبره از خونش شکلات بزنه بیرون. کاش منم کلی شکلات تو خونم داشته باشم که بدنم همیشه خوشحال باشه و بخنده. امروز برفی رو هم آوردم خونه مامان بزرگ تا بهش شکلات بدم. برفی خرگوشمه، ولی عروسکه! بزرگا میگن واقعی نیست، ولی من همش باهاش حرف میزنم و اونم همش گوش میده؛ مثل قصه های مامان بزرگ که بزرگا میگن الکیه ولی من فکر می‌کنم واقعیه. از مامان بابا خواهش کردیم که اینجا بمونیم. آخ جووووون! بزرگا رفتن و حالا ما آزادیم! یوهوووووو! میتونیم هر چه قدر دلمون بخواد روی رختخواب ها بپریم و به قول مامانم آتیش بسوزونیم.جیغ بزنیم و ازینور به اونور خونه مامان بزرگ بدویم. اینجا خیلی خوبه! مثل یه پارکه! بوی خوب مامان بزرگم همه جا رو پر کرده، فکر کنم مامان بزرگ مثل گل های توی پارک میمونه که همیشه بو داره. اینجا همه چیزش خوبه؛ حتی رختخواب هایی که برای خواب میندازه هم فرق داره! خنک هستن و وقتی روشون می پری، انگار رو ابرا پریدی و داری پرواز می کنی. بالشتم  که اسب های همیشگی ما هستن.
    مامان بزرگ حالا جامونو انداخته و آخ جون! صدامون زد! این یعنی حالا ما رو بغل میکنه و برامون یه قصه هیجان انگیز تعریف میکنه . جیغ می کشیم و می پریم بغلش. پتویی که دورش پیچیده رو دورمون میپیچه و با همون پتو ما رو بغل میکنه. اینقدر بغلش خوبه که حس می کنم بهترین جای روی زمینه. انگار جادوییه. یه جادویی که حتی منو که دوست ندارم هیچ وقت بشینم، میخکوب کرده. اااا! مامان بزرگ صبر کن! قصه رو شروع نکن بذار برفی رو هم بیارم. دویدم و رفتم اوردمش! هیییس! هیچی نگین! مامان بزرگ داره قصه رو شروع میکنه. یکی بود یکی نبود...
    #دیوارکوب_خاص #دیوارکوب_سفالی #دیوارکوب_سفارشی #دیوارکوب #دکوری_خاص #دکوراسیون_داخلی #دکوراسیون_منزل #دکوری_شیک #خونه_شیک #خونه_تکونی #خانه #مادر #مادرانه❤️ #مادرانه #خونه_مادربزرگه #بشقاب_دیوارکوب #بشقاب #بشقاب_تزیینی #بشقابدیواری #خوشگل #داستان #گوش_نیوش #داستان_صوتی #کتاب_بخوانیم #داستان_صوتی_کودک

  •  2  0  2 minutes ago
  • ‌
‌
گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی، مترجم کتاب «روستای محوشده»

زیستن در انزوا
*
نشر نو: «حرف‌ِ نو»، مجله فرهنگی - تصویری «نشر نو»، در ماه دو بار و روزهای دوشنبه پخش می‌شود.
*
قسمت سی‌‌ویکم از فصل هشتم «حرف‌ِ نو» شامل چهار بخش و گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی، مترجم کتاب «روستای محوشده»، است.
*
«حرف‌ِ نو»، دریچه‌ای به گفت‌وگو دربارۀ کتاب و اندیشه‌ورزی است.
*
لطفاً #حرف_نو را به همۀ علاقه‌مندان #کتاب و دوستدارانِ #نشر_نو معرفی کنید.
*
گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی در آپارات:
http://bit.ly/31Hcnqn
*
گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی در یوتیوب:
http://bit.ly/2Szcujo
*
از «حرف‌ِ نو» تاکنون ۳۰ قسمت پخش شده است.
*
لینک فصل اول تا هفتم در آپارات: 
https://bit.ly/2NXg6cm
*
لینک فصل اول تا هفتم در یوتیوب: 
https://bit.ly/2NYRaRz
*
روستای محوشده | نوشتۀ برنار کی‌رینی | ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی | نشرنو، چاپ اول ۱۳۹۸، ۱۹۲ صفحه، ۲۸,۰۰۰ تومان.
*
خرید:
http://bit.ly/2CDTfO0
*
@nashrenow

#ایران #کتاب #زندگی #ادبیات #داستان #جامعه #علم #فلسفه #هنر #سینما #تئاتر #روانشناسی #عشق #نشر_نو
‌#iran #Book #bookreader #novel #love #life #philosophy #politics #science #cinema  #translation #nashrenow


  • گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی، مترجم کتاب «روستای محوشده»

    زیستن در انزوا
    *
    نشر نو: «حرف‌ِ نو»، مجله فرهنگی - تصویری «نشر نو»، در ماه دو بار و روزهای دوشنبه پخش می‌شود.
    *
    قسمت سی‌‌ویکم از فصل هشتم «حرف‌ِ نو» شامل چهار بخش و گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی، مترجم کتاب «روستای محوشده»، است.
    *
    «حرف‌ِ نو»، دریچه‌ای به گفت‌وگو دربارۀ کتاب و اندیشه‌ورزی است.
    *
    لطفاً #حرف_نو را به همۀ علاقه‌مندان #کتاب و دوستدارانِ #نشر_نو معرفی کنید.
    *
    گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی در آپارات:
    http://bit.ly/31Hcnqn
    *
    گفت‌وگو با ابوالفضل الله‌دادی در یوتیوب:
    http://bit.ly/2Szcujo
    *
    از «حرف‌ِ نو» تاکنون ۳۰ قسمت پخش شده است.
    *
    لینک فصل اول تا هفتم در آپارات:
    https://bit.ly/2NXg6cm
    *
    لینک فصل اول تا هفتم در یوتیوب:
    https://bit.ly/2NYRaRz
    *
    روستای محوشده | نوشتۀ برنار کی‌رینی | ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی | نشرنو، چاپ اول ۱۳۹۸، ۱۹۲ صفحه، ۲۸,۰۰۰ تومان.
    *
    خرید:
    http://bit.ly/2CDTfO0
    *
    @nashrenow

    #ایران #کتاب #زندگی #ادبیات #داستان #جامعه #علم #فلسفه #هنر #سینما #تئاتر #روانشناسی #عشق #نشر_نو
    ‌#iran #Book #bookreader #novel #love #life #philosophy #politics #science #cinema #translation #nashrenow

  •  8  0  6 minutes ago
  • 🌾 #مرضی_نبشته
‌
کی میگه دلتنگی مثل گم شدن توی این دالونا نیست؟!
من میگم هست، بدجورم هست.
دلتنگی مثل یه لوپ می‌مونه.. میری و میری و امید داری که به تهش میرسی، اما دوباره به اول همین دالون گنبدی میرسی و دوباره میدوئی، عرق میکنی و ساق پاهات درد میگیرن و بی‌حس میشن، یه نگاه سریع با چشمای اشکی به پشت سرت میندازی و هی میدوئی، حالا تصویرای محو و گاهی شفاف جلوت ظاهر میشن و بهت میخندن! صدای یکیو میشنوی که داره توجیهت میکنه! سرتو تکون میدی و فقط میدوئی! اما دیگه تو نیستی که ادامه میدی، پاهات تورو دوست دارن، از هرکسی بیشتر! کمکت میکنن که ادامه بدی!  دوس دارم بدونم تو چنین حال و روزی #عقل تصمیم میگیره برای ادامه یا #دل؟! من بیشتر وقتا دوس دارم منطقی فکر کنم، اما موفق نمیشم! دل میاد وسط و کارو خراب میکنه! خراب یا درست؟!
گاهی وقتا عمیق میشم که چرا "دل" اینو "میخواد"؟ بعد حس میکنم دارم با عقلم عمیق میشم! خنده‌دار نیست؟ یه فعلِ دلی رو با عقل چراییش رو دربیاری! خعلی فکر میکنم، خعلی؛ بعد میگم ببین این تو نیستی که تصمیم میگیری، ذهنت تصمیمو میگیره! بدون اینکه منتظر تو بمونه. #ذهن هم چیزی ورای دل و عقله خب.
هرچه که هست، میخوام برم تو تاریکیِ این دالون گم شم و تنهای تنها باشم. بشینم رو یه سکو، سرمو انقدر بیارم پایین انگاری که کلّه ندارم! صدای هامِ محیط فقط باشه و هیچ صدای دیگه‌ای نشنوم. ♦️کسی هست که بتونه دلتنگی رو توصیف کنه برام؟ تو کامنت بنویسین♦️
‌
#دلتنگی
#عکاسی_با_مرضی #عکاسی_با_موبایل #کاشان #خانه_عباسیان #خونه_تاریخی
#با_من_سفر_کن_به_رویا
#عکس #رویا #داستان #نویسنده #تصویرسازی #عکاسی #لایف_استایل #عکس_روز #بلاگر 
#photography #photooftheday #mobile_graphy #trip #traveller #kashan #picture #blogger #art #life_style
  • 🌾 #مرضی_نبشته

    کی میگه دلتنگی مثل گم شدن توی این دالونا نیست؟!
    من میگم هست، بدجورم هست.
    دلتنگی مثل یه لوپ می‌مونه.. میری و میری و امید داری که به تهش میرسی، اما دوباره به اول همین دالون گنبدی میرسی و دوباره میدوئی، عرق میکنی و ساق پاهات درد میگیرن و بی‌حس میشن، یه نگاه سریع با چشمای اشکی به پشت سرت میندازی و هی میدوئی، حالا تصویرای محو و گاهی شفاف جلوت ظاهر میشن و بهت میخندن! صدای یکیو میشنوی که داره توجیهت میکنه! سرتو تکون میدی و فقط میدوئی! اما دیگه تو نیستی که ادامه میدی، پاهات تورو دوست دارن، از هرکسی بیشتر! کمکت میکنن که ادامه بدی! دوس دارم بدونم تو چنین حال و روزی #عقل تصمیم میگیره برای ادامه یا #دل؟! من بیشتر وقتا دوس دارم منطقی فکر کنم، اما موفق نمیشم! دل میاد وسط و کارو خراب میکنه! خراب یا درست؟!
    گاهی وقتا عمیق میشم که چرا "دل" اینو "میخواد"؟ بعد حس میکنم دارم با عقلم عمیق میشم! خنده‌دار نیست؟ یه فعلِ دلی رو با عقل چراییش رو دربیاری! خعلی فکر میکنم، خعلی؛ بعد میگم ببین این تو نیستی که تصمیم میگیری، ذهنت تصمیمو میگیره! بدون اینکه منتظر تو بمونه. #ذهن هم چیزی ورای دل و عقله خب.
    هرچه که هست، میخوام برم تو تاریکیِ این دالون گم شم و تنهای تنها باشم. بشینم رو یه سکو، سرمو انقدر بیارم پایین انگاری که کلّه ندارم! صدای هامِ محیط فقط باشه و هیچ صدای دیگه‌ای نشنوم. ♦️کسی هست که بتونه دلتنگی رو توصیف کنه برام؟ تو کامنت بنویسین♦️

    #دلتنگی
    #عکاسی_با_مرضی #عکاسی_با_موبایل #کاشان #خانه_عباسیان #خونه_تاریخی
    #با_من_سفر_کن_به_رویا
    #عکس #رویا #داستان #نویسنده #تصویرسازی #عکاسی #لایف_استایل #عکس_روز #بلاگر
    #photography #photooftheday #mobile_graphy #trip #traveller #kashan #picture #blogger #art #life_style

  •  5  0  8 minutes ago
  • 📚
قول، آخرین عضو از سه گانه فردریش دورنمات است که توسط محمود حسینی زاد به فارسی ترجمه شده است.
🖊️دورنمات بخاطر این اثر جایزه نویسندگان سوئیس را ازآن خود کرده است.
📋داستان از یه دیدار شروع میشه.دیدار یه  نویسنده جنایی با رئیس سابق ایالت زوریخ که طی مسیری که با نویسنده داستان همسفر میشه،داستان عجیب یکی از ماهرترین مامورانش رو تعریف میکنه.
🖊️داستان این کتاب به سبکی نوشته شده که بعد از خوندنش، همیشه گوشه ای از ذهنتون به عنوان یه داستان مهیج و جذاب باقی میمونه. 
این کتاب رو میتونید از فروشگاه های حضوری و یا اینترنتی تهیه کنید.
💵قیمت نسخه چاپی کتاب : ۱۵ هزار تومان
قیمت نسخه pdf در طاقچه : ۹ هزار تومان
فعلا در فیدیبو موجود نمیباشد.
#قول
#سوءظن
#قاضی_و_جلادش
#فردریش_دورنمات
#فردریش
#کتاب
#کتابخوانی
#معرفی_کتاب
#کتاب_خوب
#کتاب_جدید
#کتاب_بخوانیم
#کتاب_پرفروش
#رمان_پلیسی 
#رمان_پلیسی_جنایی 
#رمان 
#داستان
#نشرماهی
#طاقچه
  • 📚
    قول، آخرین عضو از سه گانه فردریش دورنمات است که توسط محمود حسینی زاد به فارسی ترجمه شده است.
    🖊️دورنمات بخاطر این اثر جایزه نویسندگان سوئیس را ازآن خود کرده است.
    📋داستان از یه دیدار شروع میشه.دیدار یه نویسنده جنایی با رئیس سابق ایالت زوریخ که طی مسیری که با نویسنده داستان همسفر میشه،داستان عجیب یکی از ماهرترین مامورانش رو تعریف میکنه.
    🖊️داستان این کتاب به سبکی نوشته شده که بعد از خوندنش، همیشه گوشه ای از ذهنتون به عنوان یه داستان مهیج و جذاب باقی میمونه.
    این کتاب رو میتونید از فروشگاه های حضوری و یا اینترنتی تهیه کنید.
    💵قیمت نسخه چاپی کتاب : ۱۵ هزار تومان
    قیمت نسخه pdf در طاقچه : ۹ هزار تومان
    فعلا در فیدیبو موجود نمیباشد.
    #قول
    #سوءظن
    #قاضی_و_جلادش
    #فردریش_دورنمات
    #فردریش
    #کتاب
    #کتابخوانی
    #معرفی_کتاب
    #کتاب_خوب
    #کتاب_جدید
    #کتاب_بخوانیم
    #کتاب_پرفروش
    #رمان_پلیسی
    #رمان_پلیسی_جنایی
    #رمان
    #داستان
    #نشرماهی
    #طاقچه

  •  7  1  8 minutes ago
  • #درحال_انتشار
بارداری ناخواسته در شرایطی بغرنج و چندین مشکل بزرگِ دیگر که همزمان او را به چالش می کشند. شاید درصد قابل توجهی از قصۀ #اسما دارای نمونه ی واقعی و مستند در دنیای امروز باشد.آنهایی که گرفتار می شوند هر کدام راه حلی برای عبور از ماجرا دارند. بخشی از کتاب #عروس_وردیه
مجموعه کتاب های #داستان از نویسنده خوشفکر و جوان با قلمی دوست داشتنی و شیوا به نام #حامد_حاجی_زاده توسط انتشارات #هنرنو در دست انتشار است و به زودی به بازار نشر عرضه خواهد شد.
--------------------------------------
کتاب نو، نگاه نو، هنرنو
--------------------------------------
تماس با ما:
66979224-66485117
Honare_no@yahoo.com
کانال تلگرام:
@Honareno_publication
--------------------------------------
#داستان #کتاب #حامد_حاجی_زاده #پنجره_طبقه_چهارم
#عروس_وردیه #حکم_پاییز #شکار_درمذاکره_ممنوع 
#کتاب_نو_نگاه_نو_هنر_نو #نشر_هنر_نو #کتاب_خوب #کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم #انتشارات_هنر_نو #کتاب_باز
#تازه_های_کتاب #مطالعه #کتابخانه #پیشنهاد_کتاب #معرفی_کتاب
#Literature
  • #درحال_انتشار
    بارداری ناخواسته در شرایطی بغرنج و چندین مشکل بزرگِ دیگر که همزمان او را به چالش می کشند. شاید درصد قابل توجهی از قصۀ #اسما دارای نمونه ی واقعی و مستند در دنیای امروز باشد.آنهایی که گرفتار می شوند هر کدام راه حلی برای عبور از ماجرا دارند. بخشی از کتاب #عروس_وردیه
    مجموعه کتاب های #داستان از نویسنده خوشفکر و جوان با قلمی دوست داشتنی و شیوا به نام #حامد_حاجی_زاده توسط انتشارات #هنرنو در دست انتشار است و به زودی به بازار نشر عرضه خواهد شد.
    --------------------------------------
    کتاب نو، نگاه نو، هنرنو
    --------------------------------------
    تماس با ما:
    66979224-66485117
    Honare_no@yahoo.com
    کانال تلگرام:
    @Honareno_publication
    --------------------------------------
    #داستان #کتاب #حامد_حاجی_زاده #پنجره_طبقه_چهارم
    #عروس_وردیه #حکم_پاییز #شکار_درمذاکره_ممنوع
    #کتاب_نو_نگاه_نو_هنر_نو #نشر_هنر_نو #کتاب_خوب #کتاب
    #کتاب_خوب_بخوانیم #انتشارات_هنر_نو #کتاب_باز
    #تازه_های_کتاب #مطالعه #کتابخانه #پیشنهاد_کتاب #معرفی_کتاب
    #Literature

  •  1  0  10 minutes ago
  • اين موجود نازنين، اسمش نِتيشِ، اولين دوست هندىِ من كه قبل از رفتنم به #هندوستان تو #وبسايت كوچ‌سرفینگ باهاش آشنا شدم. #پسر دوست داشتنی‌ای که هر کاری از دستش برمیومد از راه دور و نزدیک برام انجام داد تا تو کشورش احساس #امنیت کنم.
اولین واکنش یه #ذهن محدود و بسته‌ای که تو ایران #رشد کرده اینه که این آدم اصن چرا باید انقدر کمکم کنه؟ مگه یه فیدبک مثبت نوشتن براش تو یه وبسایت گردشگری چقدر #ارزش داره؟ نکنه بهم نظر داره؟🤦🏻‍♀️ نکنه فکر شومی پشت این همه محبت کردنش هست؟ 
واقعیت اینه که پاکسازیِ سمومی که به خورد مغزهامون داده شده حالا حالاها #زمان میبره! تنها لطفى كه ميتونيم به خودمون بكنيم اينه كه هميشه روى ديگه #داستان رو هم متصور شيم! حداقل اگه هميشه اون اتفاق بدى كه اول تو ذهنمون نيافتاد، جلوى خودمون ديگران شرمنده نميشيم، اين موضوع شامل زياد از حد نيمه پر ليوان رو ديدن هم ميشه! 
ديدن دو روى #سكه رو فراموش نكنيد!
.
وقتى يكى بى دليل بهتون محبت ميكنه ذهنتون به كدوم سمت ميره؟!
.
#شيداقراباغى
#جهانگردى_بهتر_از_جهانخواريه
#سفر #مسافر #دوست #راهنما
  • اين موجود نازنين، اسمش نِتيشِ، اولين دوست هندىِ من كه قبل از رفتنم به #هندوستان تو #وبسايت كوچ‌سرفینگ باهاش آشنا شدم. #پسر دوست داشتنی‌ای که هر کاری از دستش برمیومد از راه دور و نزدیک برام انجام داد تا تو کشورش احساس #امنیت کنم.
    اولین واکنش یه #ذهن محدود و بسته‌ای که تو ایران #رشد کرده اینه که این آدم اصن چرا باید انقدر کمکم کنه؟ مگه یه فیدبک مثبت نوشتن براش تو یه وبسایت گردشگری چقدر #ارزش داره؟ نکنه بهم نظر داره؟🤦🏻‍♀️ نکنه فکر شومی پشت این همه محبت کردنش هست؟
    واقعیت اینه که پاکسازیِ سمومی که به خورد مغزهامون داده شده حالا حالاها #زمان میبره! تنها لطفى كه ميتونيم به خودمون بكنيم اينه كه هميشه روى ديگه #داستان رو هم متصور شيم! حداقل اگه هميشه اون اتفاق بدى كه اول تو ذهنمون نيافتاد، جلوى خودمون ديگران شرمنده نميشيم، اين موضوع شامل زياد از حد نيمه پر ليوان رو ديدن هم ميشه!
    ديدن دو روى #سكه رو فراموش نكنيد!
    .
    وقتى يكى بى دليل بهتون محبت ميكنه ذهنتون به كدوم سمت ميره؟!
    .
    #شيداقراباغى
    #جهانگردى_بهتر_از_جهانخواريه
    #سفر #مسافر #دوست #راهنما

  •  43  0  13 minutes ago
  • #درحال_انتشار
بارداری ناخواسته در شرایطی بغرنج و چندین مشکل بزرگِ دیگر که همزمان او را به چالش می کشند. شاید درصد قابل توجهی از قصۀ #اسما دارای نمونه ی واقعی و مستند در دنیای امروز باشد.آنهایی که گرفتار می شوند هر کدام راه حلی برای عبور از ماجرا دارند. بخشی از کتاب #عروس_وردیه
مجموعه کتاب های #داستان از نویسنده خوشفکر و جوان با قلمی دوست داشتنی و شیوا به نام #حامد_حاجی_زاده توسط انتشارات #هنرنو در دست انتشار است و به زودی به بازار نشر عرضه خواهد شد.
--------------------------------------
کتاب نو، نگاه نو، هنرنو
--------------------------------------
تماس با ما:
66979224-66485117
Honare_no@yahoo.com
کانال تلگرام:
@Honareno_publication
--------------------------------------
#داستان #کتاب #حامد_حاجی_زاده #پنجره_طبقه_چهارم
#عروس_وردیه #حکم_پاییز #شکار_درمذاکره_ممنوع 
#کتاب_نو_نگاه_نو_هنر_نو #نشر_هنر_نو #کتاب_خوب #کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم #انتشارات_هنر_نو #کتاب_باز
#تازه_های_کتاب #مطالعه #کتابخانه #پیشنهاد_کتاب #معرفی_کتاب
#Literature
  • #درحال_انتشار
    بارداری ناخواسته در شرایطی بغرنج و چندین مشکل بزرگِ دیگر که همزمان او را به چالش می کشند. شاید درصد قابل توجهی از قصۀ #اسما دارای نمونه ی واقعی و مستند در دنیای امروز باشد.آنهایی که گرفتار می شوند هر کدام راه حلی برای عبور از ماجرا دارند. بخشی از کتاب #عروس_وردیه
    مجموعه کتاب های #داستان از نویسنده خوشفکر و جوان با قلمی دوست داشتنی و شیوا به نام #حامد_حاجی_زاده توسط انتشارات #هنرنو در دست انتشار است و به زودی به بازار نشر عرضه خواهد شد.
    --------------------------------------
    کتاب نو، نگاه نو، هنرنو
    --------------------------------------
    تماس با ما:
    66979224-66485117
    Honare_no@yahoo.com
    کانال تلگرام:
    @Honareno_publication
    --------------------------------------
    #داستان #کتاب #حامد_حاجی_زاده #پنجره_طبقه_چهارم
    #عروس_وردیه #حکم_پاییز #شکار_درمذاکره_ممنوع
    #کتاب_نو_نگاه_نو_هنر_نو #نشر_هنر_نو #کتاب_خوب #کتاب
    #کتاب_خوب_بخوانیم #انتشارات_هنر_نو #کتاب_باز
    #تازه_های_کتاب #مطالعه #کتابخانه #پیشنهاد_کتاب #معرفی_کتاب
    #Literature

  •  0  0  13 minutes ago
  • فقط به خاطر ادامه داستان دارم این عکسو پست میکنم . حتما بخونین قسمتای قبلیشم داخل کپشن پستای قبله
.
مرد گیج شده بود 
اهریمن از تختش بلند شد و به سمت مرد حرکت کرد
مرد شمشیرش را محکم تر گرفت . نباید این فرصت را از دست میداد
اهریمن به آرامی گفت : آرام باش فرزندم
_لعنت به تو اینقدر منو فرزنده خودت خطاب نکن
مرد لبریز از خشم بود دیگر توان تحمل خشمش را نداشت شمشیرش را در هوا رقصاند و حمله کرد
اهریمن با دستش تیغه شمیشیر مرد را لمس کرد و تیغه شمشیر به آرامی ذوب شد
نزدیک مرد شده بود آنقدر نزدیک که نفس های سنگینش را حس میکرد
اهریمن با صدای خش دارش گفت : میدونی چی توی تو منو اینقدر مجذوب خودش کرده ؟ این که نفرتت و ارادت قوی ترین حس انتقامو در تو ایجاد کرد این میزان تلاش برای نابودی من ...
مرد به چشمان اهریمن خیره شده بود
چشمانی سیاه و بی روح و مردمکی طلایی و شعله ور که میان آن سیاهی مانند خورشید میدرخشید
رگه های طلایی پوست اهریمن که بین آن همه سیاهی در پوستش خود نمایی میکرد...
ناگهان اهریمن بی مقدمه دستش را در سینه مرد فرو کرد
درد تمام وجودش را گرفت توان فریاد را هم نداشت
دستان اهریمن را دور قلبش حس میکرد...
اهریمن لبخندی زد و گفت : به تاریکی خوش اومدی .
#دست_نوشته
  • فقط به خاطر ادامه داستان دارم این عکسو پست میکنم . حتما بخونین قسمتای قبلیشم داخل کپشن پستای قبله
    .
    مرد گیج شده بود
    اهریمن از تختش بلند شد و به سمت مرد حرکت کرد
    مرد شمشیرش را محکم تر گرفت . نباید این فرصت را از دست میداد
    اهریمن به آرامی گفت : آرام باش فرزندم
    _لعنت به تو اینقدر منو فرزنده خودت خطاب نکن
    مرد لبریز از خشم بود دیگر توان تحمل خشمش را نداشت شمشیرش را در هوا رقصاند و حمله کرد
    اهریمن با دستش تیغه شمیشیر مرد را لمس کرد و تیغه شمشیر به آرامی ذوب شد
    نزدیک مرد شده بود آنقدر نزدیک که نفس های سنگینش را حس میکرد
    اهریمن با صدای خش دارش گفت : میدونی چی توی تو منو اینقدر مجذوب خودش کرده ؟ این که نفرتت و ارادت قوی ترین حس انتقامو در تو ایجاد کرد این میزان تلاش برای نابودی من ...
    مرد به چشمان اهریمن خیره شده بود
    چشمانی سیاه و بی روح و مردمکی طلایی و شعله ور که میان آن سیاهی مانند خورشید میدرخشید
    رگه های طلایی پوست اهریمن که بین آن همه سیاهی در پوستش خود نمایی میکرد...
    ناگهان اهریمن بی مقدمه دستش را در سینه مرد فرو کرد
    درد تمام وجودش را گرفت توان فریاد را هم نداشت
    دستان اهریمن را دور قلبش حس میکرد...
    اهریمن لبخندی زد و گفت : به تاریکی خوش اومدی .
    #دست_نوشته

  •  92  1  13 minutes ago
  • لطفا اگه میخونید لایک کنید دوستای مهربون من😍😍
حدودا دوماهی ازعقدمحمدوزری گذشته بودکه محمدبه ده برگشت.اینباراصلا ازدیدنش خوشحال نشدم وهمش استرس داشتم،محمدهم متوجه آشفتگی حالم شدوفکرمیکردبخاطرسردردهاوچشم دردم حالم خوب نیست.منم چیزی بهش نگفتم وگذاشتم هادی که خودش اینکاروکرده براش توضیح بده.وقتی هادی برگشت خونه ودیدمحمداومده خیلی خوشحال شدوگفت فردا آماده باش تاباهم جایی بریم ووقتی محمدپرسیدکجا،جوابی ندادوگفت خودت میفهمی.دل توی دلم نبودوخونسردی هادی وکه میدیدم بیشتردلشوره میگرفتم.فرداصبح هادی ومحمدازخونه بیرون رفتن ومن ازشدت دلشوره سردردوچشم دردوحالت تهوع همه باهم یکجابه سراغم اومده بودوبی حال گوشه ایوون زیراندازی پهن کرده بودم ودراز کشیده بودم.تاوقتی که هادی و محمدبرگردن دل توی دلم نبودواینقدرکه دراز کشیده بودم ویاتوی حیاطو ایوون راه رفته بودم،حوصله بچه هاهم سررفته بود.کمی ازظهرگذشته بودکه محمدوهادی برگشتن واز قیافه محمد میشدفهمیدکه خیلی ناراحت وعصبانیه اماسکوت کرده بودوحرفی نمیزد.هادی شروع کردبه دادو بیدادکردن سرمن که ازبس من گفتم این وقت زن گرفتنش نیست زبون محمددراز شده وتوروی هاری وایمیسته وبه حرف هادی گوش نمیده بعدم گذاشت وازخونه رفت بیرون.وقتی هادی رفت محمدشروع کردبه دادو بیدادکردن که تومقصری وازمن پنهان کردی وچرابه من نگفتی بابامیخوادمنوبه خواستگاری ببره.با شنیدن این حرف حالم ازقبل بدترشدونمیدونستم باید به محمدچی بگم.اون فکرمیکردهادی برای خواستگاری اونوبرده وازعقدانگارخبرنداشت.بین هادی و محمدگیرافتاده بودم و هرکدوم منو مقصر میدونستن.اول صبرکردم کمی اعصاب محمدآروم شه وبعد گفتم محمدجان حالاازدختره خوشت اومدیانه؟محمدگفت من ازحرصم اصلا نگاش نکردم.گفتم اسمش زریه،مطمئنم تاحالا کسیومثل اون ندیدی ازخوشگلیش هرچی بگم کم گفتم وشروع کردم به تعریف کردن اززری.محمدهم گرچه خودشو ناراحت نشون میدادامابادقت به حرفهام گوش میکرد،بعدم گفتم والازمان ماعروس ودوماد شب عروسی همومیدیدن بعد نگاه هم میکردن میدیدن وااای چه بختی که نصیبشون نشده طرف نه خوشگل بودو نه اخلاق داشت،زری از خوشگلی هیچی کم نداره ایشالا که اخلاقشم مثل صورتش زیبا باشه واینقدر گفتم و گفتم تامحمدکمی نرم شدوقرارشدویه روزدیگه بره و زری وببینه امامیگفت من اینجازندگی نمیکنم واگه میتونن دخترشونوبدن تهران،حرفی نیست.با خودم گفتم محمدحتمااز زری خوش میادوبعدابهش میگیم که عقدشدن،و اونطوری تحملش براش راحت تره.

#داستان_واقعی#داستان_قدیمی#داستان#سرنوشت_تلخ#سرگذشت_واقعی#احساس#تقدیر#تهران#ازدواج#عقد#غمگین#قمرتاج#سرنوشت#سرگذشت#زندگی
  • لطفا اگه میخونید لایک کنید دوستای مهربون من😍😍
    حدودا دوماهی ازعقدمحمدوزری گذشته بودکه محمدبه ده برگشت.اینباراصلا ازدیدنش خوشحال نشدم وهمش استرس داشتم،محمدهم متوجه آشفتگی حالم شدوفکرمیکردبخاطرسردردهاوچشم دردم حالم خوب نیست.منم چیزی بهش نگفتم وگذاشتم هادی که خودش اینکاروکرده براش توضیح بده.وقتی هادی برگشت خونه ودیدمحمداومده خیلی خوشحال شدوگفت فردا آماده باش تاباهم جایی بریم ووقتی محمدپرسیدکجا،جوابی ندادوگفت خودت میفهمی.دل توی دلم نبودوخونسردی هادی وکه میدیدم بیشتردلشوره میگرفتم.فرداصبح هادی ومحمدازخونه بیرون رفتن ومن ازشدت دلشوره سردردوچشم دردوحالت تهوع همه باهم یکجابه سراغم اومده بودوبی حال گوشه ایوون زیراندازی پهن کرده بودم ودراز کشیده بودم.تاوقتی که هادی و محمدبرگردن دل توی دلم نبودواینقدرکه دراز کشیده بودم ویاتوی حیاطو ایوون راه رفته بودم،حوصله بچه هاهم سررفته بود.کمی ازظهرگذشته بودکه محمدوهادی برگشتن واز قیافه محمد میشدفهمیدکه خیلی ناراحت وعصبانیه اماسکوت کرده بودوحرفی نمیزد.هادی شروع کردبه دادو بیدادکردن سرمن که ازبس من گفتم این وقت زن گرفتنش نیست زبون محمددراز شده وتوروی هاری وایمیسته وبه حرف هادی گوش نمیده بعدم گذاشت وازخونه رفت بیرون.وقتی هادی رفت محمدشروع کردبه دادو بیدادکردن که تومقصری وازمن پنهان کردی وچرابه من نگفتی بابامیخوادمنوبه خواستگاری ببره.با شنیدن این حرف حالم ازقبل بدترشدونمیدونستم باید به محمدچی بگم.اون فکرمیکردهادی برای خواستگاری اونوبرده وازعقدانگارخبرنداشت.بین هادی و محمدگیرافتاده بودم و هرکدوم منو مقصر میدونستن.اول صبرکردم کمی اعصاب محمدآروم شه وبعد گفتم محمدجان حالاازدختره خوشت اومدیانه؟محمدگفت من ازحرصم اصلا نگاش نکردم.گفتم اسمش زریه،مطمئنم تاحالا کسیومثل اون ندیدی ازخوشگلیش هرچی بگم کم گفتم وشروع کردم به تعریف کردن اززری.محمدهم گرچه خودشو ناراحت نشون میدادامابادقت به حرفهام گوش میکرد،بعدم گفتم والازمان ماعروس ودوماد شب عروسی همومیدیدن بعد نگاه هم میکردن میدیدن وااای چه بختی که نصیبشون نشده طرف نه خوشگل بودو نه اخلاق داشت،زری از خوشگلی هیچی کم نداره ایشالا که اخلاقشم مثل صورتش زیبا باشه واینقدر گفتم و گفتم تامحمدکمی نرم شدوقرارشدویه روزدیگه بره و زری وببینه امامیگفت من اینجازندگی نمیکنم واگه میتونن دخترشونوبدن تهران،حرفی نیست.با خودم گفتم محمدحتمااز زری خوش میادوبعدابهش میگیم که عقدشدن،و اونطوری تحملش براش راحت تره.

    #داستان_واقعی #داستان_قدیمی #داستان #سرنوشت_تلخ #سرگذشت_واقعی #احساس #تقدیر #تهران #ازدواج #عقد#غمگین#قمرتاج#سرنوشت#سرگذشت#زندگی

  •  42  0  14 minutes ago
  • ...
...
نه راننده‌هامون راننده‌ن؛ نه خیابون‌هامون درست و درمونه
...
+ چی بگم؛ نمی دونم.
...
آقا از من بپرس! من هر روز با هزار تا از اینا سر و کار دارم. بلانسبت مثل گاو رانندگی می‌کنن...
راستی! گفتی نویسنده‌ای؟
...
+ بله
...
البته من هم سرهنگم! باورت نمیشه؛ نگاه کن! راحت می‌تونم برم تو خط ویژه اتوبوس. آآآ … آه.
...
+ حالا لازم نبود؛ خیابون که خلوته.
...
آقا وضع خیابون‌ها افتضاحه. نه قانونی، نه ایمنی؛ رعایت نمی‌کنن که… شما که نویسنده‌ای، اینا رو بنویس.
...
+ باشه می‌نویسم؛ ولی از این خیابون نرید؛ این خیابون ورود ممنوعه
...
مثل این‌که هنوز باورت نشده من سرهنگم!
...
...
#محمدمهدی_ادیبی
#مهدی_ادیبی
#سرهنگ
#داستانک
#داستان
#دیالوگ
#مطالعه
#قصه
#mohammadmahdiadibi
  • ...
    ...
    نه راننده‌هامون راننده‌ن؛ نه خیابون‌هامون درست و درمونه
    ...
    + چی بگم؛ نمی دونم.
    ...
    آقا از من بپرس! من هر روز با هزار تا از اینا سر و کار دارم. بلانسبت مثل گاو رانندگی می‌کنن...
    راستی! گفتی نویسنده‌ای؟
    ...
    + بله
    ...
    البته من هم سرهنگم! باورت نمیشه؛ نگاه کن! راحت می‌تونم برم تو خط ویژه اتوبوس. آآآ … آه.
    ...
    + حالا لازم نبود؛ خیابون که خلوته.
    ...
    آقا وضع خیابون‌ها افتضاحه. نه قانونی، نه ایمنی؛ رعایت نمی‌کنن که… شما که نویسنده‌ای، اینا رو بنویس.
    ...
    + باشه می‌نویسم؛ ولی از این خیابون نرید؛ این خیابون ورود ممنوعه
    ...
    مثل این‌که هنوز باورت نشده من سرهنگم!
    ...
    ...
    #محمدمهدی_ادیبی
    #مهدی_ادیبی
    #سرهنگ
    #داستانک
    #داستان
    #دیالوگ
    #مطالعه
    #قصه
    #mohammadmahdiadibi

  •  3  0  21 minutes ago
  • .

استرادلیتر وقتی داشت حرف می‌زد، خمیازه‌ی بلندی کشید، چیزی که فوق‌العاده از آن متنفرم. منظورم این است که کسی از آدم تقاضای لطف بزرگی بکند و درضمن صحبتش هم خمیازه بکشد. گفت:《زیادم نمی‌خواد روش زحمت بکشی. از این جهت، به نقطه و ویرگول زیاد کاری نداشته باش. اصلا رعایت نقطه گذاری رو نکن.》
این هم چیز دیگری که فوق‌العاده از آن متنفرم. منظورم این است که انشای آدم خوب باشد، آن وقت یک نفر بیاید و راجع به نقطه و ویرگول صحبت کند. استرادلیتر همیشه همین‌طور بود. از این نظر، کمی مثل آکلی بود. من یک دفعه توی مسابقه‌ی بسکتبال پهلو دست آکلی نشسته بودم. توی تیم ما بازیکن ماهری بود به اسم هاوی کویل که می‌توانست توپ را از وسط زمین بیندازد توی حلقه، حتی بدون آنکه به تخته‌ای، چیزی بخورد. آکلی از اول تا آخر مسابقه یک‌بند می‌گفت که اندام کویل فقط برای بسکتبال ساخته شده است خدایا! من از این مزخرفات چقدر نفرت دارم!
.
.
#باداستان‌بخوانیم
.
#با_داستان_بخوانیم#کتابِ_داستان#کتاب_داستان#رویداد#کتابفروشی#کجا_بریم#داستان#تابستان#پاییز#زمستان#ناطوردشت
#bookstore#ketabedastan#bookshop#tehran#iran#even#bookstagram#bookworm#book#catcherintherye
  • .
    
    استرادلیتر وقتی داشت حرف می‌زد، خمیازه‌ی بلندی کشید، چیزی که فوق‌العاده از آن متنفرم. منظورم این است که کسی از آدم تقاضای لطف بزرگی بکند و درضمن صحبتش هم خمیازه بکشد. گفت:《زیادم نمی‌خواد روش زحمت بکشی. از این جهت، به نقطه و ویرگول زیاد کاری نداشته باش. اصلا رعایت نقطه گذاری رو نکن.》
    این هم چیز دیگری که فوق‌العاده از آن متنفرم. منظورم این است که انشای آدم خوب باشد، آن وقت یک نفر بیاید و راجع به نقطه و ویرگول صحبت کند. استرادلیتر همیشه همین‌طور بود. از این نظر، کمی مثل آکلی بود. من یک دفعه توی مسابقه‌ی بسکتبال پهلو دست آکلی نشسته بودم. توی تیم ما بازیکن ماهری بود به اسم هاوی کویل که می‌توانست توپ را از وسط زمین بیندازد توی حلقه، حتی بدون آنکه به تخته‌ای، چیزی بخورد. آکلی از اول تا آخر مسابقه یک‌بند می‌گفت که اندام کویل فقط برای بسکتبال ساخته شده است خدایا! من از این مزخرفات چقدر نفرت دارم!
    .
    .
    #باداستان‌بخوانیم
    .
    #با_داستان_بخوانیم #کتابِ_داستان #کتاب_داستان #رویداد #کتابفروشی #کجا_بریم #داستان #تابستان #پاییز#زمستان#ناطوردشت
    #bookstore#ketabedastan#bookshop#tehran#iran#even#bookstagram#bookworm#book#catcherintherye

  •  15  0  25 minutes ago
  • 🌿آااااخه دلبَرتر و عشقتَر از این فلامینگوهای خوشگل، داریم مگه؟؟؟😁
☘انقدر هماهنگ آاااخه؟؟
💗من که عااااشقشونم💗
•
بچه که بودم، همیشه دلم میخواست عین تو کارتونای تخیّلی، یه فلامینگو بیاد سوارم کنه و ببَره تو آسمونا 😁😂
انقدر که کتاب داستان میخوندم و کارتون نگاه میکردم، قوه تخیّل عمیقی داشتم 😂
•
بله میدووونم خووودم 🤨 همه دوست داشتن سوار بر قالیچه پرنده و لَک لَک باشن
منم سوار بر یه فلامینگوی pink 😀
انقَدَر فلامینگو دوست دارم، کوسن فلامینگو هم واسه همین دوختم 😍
•
تخیّلات دوران کودکی شما چی بوده؟؟؟ #فلامینگو#دریا#ساحل#داستان#کوسن#فیلم_فلامینگو#صورتی
#pink#flamingo#sea#cushion
  • 🌿آااااخه دلبَرتر و عشقتَر از این فلامینگوهای خوشگل، داریم مگه؟؟؟😁
    ☘انقدر هماهنگ آاااخه؟؟
    💗من که عااااشقشونم💗

    بچه که بودم، همیشه دلم میخواست عین تو کارتونای تخیّلی، یه فلامینگو بیاد سوارم کنه و ببَره تو آسمونا 😁😂
    انقدر که کتاب داستان میخوندم و کارتون نگاه میکردم، قوه تخیّل عمیقی داشتم 😂

    بله میدووونم خووودم 🤨 همه دوست داشتن سوار بر قالیچه پرنده و لَک لَک باشن
    منم سوار بر یه فلامینگوی pink 😀
    انقَدَر فلامینگو دوست دارم، کوسن فلامینگو هم واسه همین دوختم 😍

    تخیّلات دوران کودکی شما چی بوده؟؟؟ #فلامینگو #دریا #ساحل #داستان #کوسن #فیلم_فلامینگو #صورتی
    #pink #flamingo #sea#cushion

  •  2  0  26 minutes ago
  • ....
دیروز همکارم خانوم اسدی با دیدن عکس صفحه لبتابم سریعا با یک غلظت خاص وابروهای بالا وپایین گفت بهار باور کن چشم خوردی.. خندم گرفت .. اصرار داشت که اثر ماندگار  صفحه به فنا رفته لبتاب اینجانبِ فلک زده به شدت شباهت زیادی به گردی چشم داره جوری برای من موشکافانه توضیح میداد که انگار یکی از  نوادگان رمال های قجری داره طالع منه بخت برگشترو ته فنجان قهوه میبینه . گفتم: خانوم اسدی جان این جای  تیر حماقتیه که از اسلحه خودم شلیک شده خندید گفت: شما جوونا همه چیزو به مسخره میگیرین دختر خوشگلم یه اسفند برای خودت دود کن..
اخر من  رابطه اسپند با حماقت و خوشگلی و صفحه به فنا رفته لبتابمو رو درک نکردم تا اینکه امروز رفتم پیش مهندس و اونم نامردی نکردو در این وضعیت کرونایی مملکت علاوه بر بهای خون آبا اجداش ارثیه ای پدریش رو هم با کارت بانکی من بخت برگشته تسویه کرد .اون موقعه بود که  حرف های خانوم اسدی رو تا خونه برای خودم تکرار میکردم تا کمی آروم بشم...همش چشم و نظره خدارو شکر به جونت برخورد نکرد و مال دنیا بی ارزشه پول چرک کف دسته و از این جملات صد من یه غاز
 وقتی با ماسک و دستکش لاستیکی به خونه رسیدم  خواهرم تا در رو باز کرد زد زیر خنده که با ماسک شبیه کلاغ شدی .وقتی داشتم چکمه هامو از پام در میاوردم توی آیینه خودمو نگاه کردم  بیشتر خودمو  به چهارپایه دو گوش مشت حسن در نا کجا آباد  که بر  اثر کرونا جان به جان آفرین تسلیم شدن دیدم ... خلاصه که دست هاتونو خوب بشورید نظافت فردی رو رعایت کنید ماسک بزنید نیازی نیست مثل زامبی ها با هم رفتار کنیم و از همه مهم تر نسبت به هم الرحم راحمین باشیم .. راستیا واقعا چرا همیشه آدما حماقت و گناه خودشون رو گردن سرنوشت و روزگار و چشم نظر میگذران؟؟؟ . .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

#داستان #قصه #لبتاب ##کرونا #کروناویروس #محبت #چشمنظر #چشم #فنا #تسلیم #هزینه #داستان_کوتاه #تیر #شلیک #اسلحه #اسلحه_کمری #ماسک #ضدعفونی #الرحم #مهربانی #زامبی
  • ....
    دیروز همکارم خانوم اسدی با دیدن عکس صفحه لبتابم سریعا با یک غلظت خاص وابروهای بالا وپایین گفت بهار باور کن چشم خوردی.. خندم گرفت .. اصرار داشت که اثر ماندگار  صفحه به فنا رفته لبتاب اینجانبِ فلک زده به شدت شباهت زیادی به گردی چشم داره جوری برای من موشکافانه توضیح میداد که انگار یکی از  نوادگان رمال های قجری داره طالع منه بخت برگشترو ته فنجان قهوه میبینه . گفتم: خانوم اسدی جان این جای  تیر حماقتیه که از اسلحه خودم شلیک شده خندید گفت: شما جوونا همه چیزو به مسخره میگیرین دختر خوشگلم یه اسفند برای خودت دود کن..
    اخر من  رابطه اسپند با حماقت و خوشگلی و صفحه به فنا رفته لبتابمو رو درک نکردم تا اینکه امروز رفتم پیش مهندس و اونم نامردی نکردو در این وضعیت کرونایی مملکت علاوه بر بهای خون آبا اجداش ارثیه ای پدریش رو هم با کارت بانکی من بخت برگشته تسویه کرد .اون موقعه بود که  حرف های خانوم اسدی رو تا خونه برای خودم تکرار میکردم تا کمی آروم بشم...همش چشم و نظره خدارو شکر به جونت برخورد نکرد و مال دنیا بی ارزشه پول چرک کف دسته و از این جملات صد من یه غاز
    وقتی با ماسک و دستکش لاستیکی به خونه رسیدم  خواهرم تا در رو باز کرد زد زیر خنده که با ماسک شبیه کلاغ شدی .وقتی داشتم چکمه هامو از پام در میاوردم توی آیینه خودمو نگاه کردم  بیشتر خودمو  به چهارپایه دو گوش مشت حسن در نا کجا آباد  که بر  اثر کرونا جان به جان آفرین تسلیم شدن دیدم ... خلاصه که دست هاتونو خوب بشورید نظافت فردی رو رعایت کنید ماسک بزنید نیازی نیست مثل زامبی ها با هم رفتار کنیم و از همه مهم تر نسبت به هم الرحم راحمین باشیم .. راستیا واقعا چرا همیشه آدما حماقت و گناه خودشون رو گردن سرنوشت و روزگار و چشم نظر میگذران؟؟؟ . .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    #داستان #قصه #لبتاب # #کرونا #کروناویروس #محبت #چشمنظر #چشم #فنا #تسلیم #هزینه #داستان_کوتاه #تیر #شلیک #اسلحه #اسلحه_کمری #ماسک #ضدعفونی #الرحم #مهربانی #زامبی

  •  13  0  26 minutes ago
  • سلام با ادامه داستان زندگیم در خدمتتونم
.
لطفا لایک کنید تا به همه نشون داده بشه
.
دوم دبیرستان شروع شد رفتم تجربی حالم بهتر بود و از همون هفته دوم هر روز دوتا امتحان میدادیم مثل قبل ، درسا خوب بود و داشت درست پیش میرفت هنوز دردا و خستگیا بود ولی نه انقدر شدید که منو بندازه منم توجهی بهشون نمیکردم ولی یک ماه طول نکشید که باز حالم بد شد از درد و خستگی به خودم میپیچیدم و هی گریه میکردم مه مغزی انقد شدید بود که هیچی از درس نمیفهمیدم ، همین نفهمیدن و پایین اومدن نمرات استرس شدیدی بهم میداد هی معلما سوال پیچم میکردن که چرا چیزی نمیفهمم انقد که استرسا باعث تهوع و بالا اوردنای پشت سر هم میشد بازم بیمارستان و سرم زدن و شنیدن چیزیش نیست ازمایشا سالمن و عصبیه ، حالم خیلی بد بود مدرسه زنگ میزد که باید بیاد منم به زور میفرستادن مدرسه که یک ساعت نشده باز انقد حالم بد میشد که باید التماس میکردم زنگ بزنن که برم خونه ، مدرسه زنگ نمیزد میگفت تحمل کن برو یه ساعت تو نماز خونه استراحت کن ، تا میومدم حرف بزنم دوباره باید میدویدم سمت دسشویی که بالا نیارم  وسط سالن ، خسته شده بودم ، جلو دسشویی میشستم گریه میکردم بعد یکی دو ساعت که تو این وضع بودم دلشون میسوخت زنگ میزدن بیان ، حدودا یه هفته تو این وضع بودم ، انقدر گریه میکردم که ورقای کتابام خیس میشدن و کاغذاش موج دار میشدن ،بچه ها همش تو مدرسه مسخرم میکردن و بهم تیکه مینداختن فشار و زنگای مدرسه و ناظم و مشاورا از یه طرف ، بحثای پدر مادرم که خب سارا ما جواب مدرستو چی بدیم و نمیتونیم بیایم دنبالت از یه طرف ، مریضی از یه طرف ، تهوع و بالا اوردنا از یه طرف ، استرس عقب موندن از درسا و نفهمیدنشم از یه طرف  داشتن منو کاملا له میکرد از خودم متنفر بودم هی به  خودم فحش میدادم هیچکاری ازم برنمیومد ، بریده بودم از زندگی ، دوباره داشتم به خودکشی فکر میکردم ...
.
بازم ادامه بدم؟نظرتون درباره این قسمت چیه؟ شما هم تجربه مشابهی داشتین؟ برام بنویسید
.
#فیبرومیالژیا_سارا_زندگی
.
 #پزشکی #نوجوانی #درد #پزشک #نوجوان #مدرسه #افسردگی #درد_مزمن #دختران #فیبرومیالژی #خودکشی #امتحان #فیبرومیالژیا #نوجوانان #سرگذشت #درد_عضله #سرگذشت_واقعی #خاطرات #دبیرستان #داستان_واقعی #درد_عضلانی #استرس #تهوع #دخترانه #داستان #قصه #خاطره #بیماری#گریه
  • سلام با ادامه داستان زندگیم در خدمتتونم
    .
    لطفا لایک کنید تا به همه نشون داده بشه
    .
    دوم دبیرستان شروع شد رفتم تجربی حالم بهتر بود و از همون هفته دوم هر روز دوتا امتحان میدادیم مثل قبل ، درسا خوب بود و داشت درست پیش میرفت هنوز دردا و خستگیا بود ولی نه انقدر شدید که منو بندازه منم توجهی بهشون نمیکردم ولی یک ماه طول نکشید که باز حالم بد شد از درد و خستگی به خودم میپیچیدم و هی گریه میکردم مه مغزی انقد شدید بود که هیچی از درس نمیفهمیدم ، همین نفهمیدن و پایین اومدن نمرات استرس شدیدی بهم میداد هی معلما سوال پیچم میکردن که چرا چیزی نمیفهمم انقد که استرسا باعث تهوع و بالا اوردنای پشت سر هم میشد بازم بیمارستان و سرم زدن و شنیدن چیزیش نیست ازمایشا سالمن و عصبیه ، حالم خیلی بد بود مدرسه زنگ میزد که باید بیاد منم به زور میفرستادن مدرسه که یک ساعت نشده باز انقد حالم بد میشد که باید التماس میکردم زنگ بزنن که برم خونه ، مدرسه زنگ نمیزد میگفت تحمل کن برو یه ساعت تو نماز خونه استراحت کن ، تا میومدم حرف بزنم دوباره باید میدویدم سمت دسشویی که بالا نیارم  وسط سالن ، خسته شده بودم ، جلو دسشویی میشستم گریه میکردم بعد یکی دو ساعت که تو این وضع بودم دلشون میسوخت زنگ میزدن بیان ، حدودا یه هفته تو این وضع بودم ، انقدر گریه میکردم که ورقای کتابام خیس میشدن و کاغذاش موج دار میشدن ،بچه ها همش تو مدرسه مسخرم میکردن و بهم تیکه مینداختن فشار و زنگای مدرسه و ناظم و مشاورا از یه طرف ، بحثای پدر مادرم که خب سارا ما جواب مدرستو چی بدیم و نمیتونیم بیایم دنبالت از یه طرف ، مریضی از یه طرف ، تهوع و بالا اوردنا از یه طرف ، استرس عقب موندن از درسا و نفهمیدنشم از یه طرف  داشتن منو کاملا له میکرد از خودم متنفر بودم هی به  خودم فحش میدادم هیچکاری ازم برنمیومد ، بریده بودم از زندگی ، دوباره داشتم به خودکشی فکر میکردم ...
    .
    بازم ادامه بدم؟نظرتون درباره این قسمت چیه؟ شما هم تجربه مشابهی داشتین؟ برام بنویسید
    .
    #فیبرومیالژیا_سارا_زندگی
    .
    #پزشکی #نوجوانی #درد #پزشک #نوجوان #مدرسه #افسردگی #درد_مزمن #دختران #فیبرومیالژی #خودکشی #امتحان #فیبرومیالژیا #نوجوانان #سرگذشت #درد_عضله #سرگذشت_واقعی #خاطرات #دبیرستان #داستان_واقعی #درد_عضلانی #استرس #تهوع #دخترانه #داستان #قصه #خاطره #بیماری#گریه

  •  75  4  27 minutes ago
  • 📚✍
ارثیه ای از غریبه ای مرموز…

مغازه ی عطرفروشی متروکه ای در ساحل غربی پاریس…

سه عطر نفیس که خاطراتی را در خود دارند… و یک راز!

گریس مونرو تازه عروسی است که خود بر این باور است که با انتظارات هیچ یک از افراد جامعه ی سرشناس و طراز اول لندن دهه ی ۱۹۵۰ سازگاری ندارد. وقتی گریس ارثیه ای غیرمنتظره از فردی کاملا غریبه، به نام مادام اوا دورسی، ذریافت می کند، علاقمند می شود هویت حامی مرموز خویش را کشف کند.

داستانی که گریس کشف می کند داستان زنی فوق العاده است که در طول دهه ها در نیویورک، مونت کارلو، پاریس و لندن الهام بخش یکی از بزرگ ترین عطرسازان پاریس بوده و در سه عطر محبوب او جاودانه شده است. سرگذشت اوا دورسی زندگی گریس را برای همیشه دگرگون می کند. او مجبور می شود بین شخصیتی که دارد و آنچه از او انتظار می رود یکی را برگزیند.

کلکسیونر عطر
نویسنده : کتلین تسارو
مترجم : فروغ مهرزاد
ناشر : کتاب کوله پشتی 
قیمت : ۶۰۰۰۰ تومان
#کتاب#کتابخوانی#ادبیات#داستان#رمان#کتاب_خوب#فراغت#مطالعه#داستان_خارجی#کوله_پشتی#کتلین#تسرو#فروغ_مهرزاد#کتابفروشی#هرمزگان#بندرعباس_زیبا#بندر#بندری#بندرعباس#کتابسرای_سروش
  • 📚✍
    ارثیه ای از غریبه ای مرموز…

    مغازه ی عطرفروشی متروکه ای در ساحل غربی پاریس…

    سه عطر نفیس که خاطراتی را در خود دارند… و یک راز!

    گریس مونرو تازه عروسی است که خود بر این باور است که با انتظارات هیچ یک از افراد جامعه ی سرشناس و طراز اول لندن دهه ی ۱۹۵۰ سازگاری ندارد. وقتی گریس ارثیه ای غیرمنتظره از فردی کاملا غریبه، به نام مادام اوا دورسی، ذریافت می کند، علاقمند می شود هویت حامی مرموز خویش را کشف کند.

    داستانی که گریس کشف می کند داستان زنی فوق العاده است که در طول دهه ها در نیویورک، مونت کارلو، پاریس و لندن الهام بخش یکی از بزرگ ترین عطرسازان پاریس بوده و در سه عطر محبوب او جاودانه شده است. سرگذشت اوا دورسی زندگی گریس را برای همیشه دگرگون می کند. او مجبور می شود بین شخصیتی که دارد و آنچه از او انتظار می رود یکی را برگزیند.

    کلکسیونر عطر
    نویسنده : کتلین تسارو
    مترجم : فروغ مهرزاد
    ناشر : کتاب کوله پشتی
    قیمت : ۶۰۰۰۰ تومان
    #کتاب #کتابخوانی #ادبیات #داستان #رمان #کتاب_خوب #فراغت #مطالعه #داستان_خارجی #کوله_پشتی#کتلین#تسرو#فروغ_مهرزاد#کتابفروشی#هرمزگان#بندرعباس_زیبا#بندر#بندری#بندرعباس#کتابسرای_سروش

  •  15  0  30 minutes ago
  • [ زیبایی حقیقی قسمت صد و نود و دوم ]
اقا یکی به من بگه فقط منم که حس میکنم قیافه ی سوا تو اسلاید هفت یه جوریه انگار میخواد انتقام خنده های سوهو به جوگیونگو ازش بگیره؟😂😂😂😂
تبتیتیتیتتیتیتیتیتی خب باز دوباره پای زرافه جان به داستان باز شد😂😂😂
اقا انقدر امروز پست گذاشتم حرف زدم به خدا دهنم‌کف کرده😂😂😂دیگه خاطره ندارم تعریف کنم دارم تو دوران شیرخوارگیم دنبال خاطره میگردم براتون :|
تبتیتتیتیتیتیتینییسننی انقدر امروز پست گذاشتم :|حس میکنم شب تو خوابم انگشتام تایپ میکنن:|
#webtoon_ZH 
#ZH_part192
#وبتون #وبتون_کره_ای #وبتون_فارسی #مانگا #مانگا_فارسی #مانهوا_کمدی #کمیک #کارتون #عاشقانه #کره_جنوبی #کیدراما #کیپاپ #کیپاپر #رمان #داستان #کیوت #کره #سریال_کره_ای #دل_نوشته
  • [ زیبایی حقیقی قسمت صد و نود و دوم ]
    اقا یکی به من بگه فقط منم که حس میکنم قیافه ی سوا تو اسلاید هفت یه جوریه انگار میخواد انتقام خنده های سوهو به جوگیونگو ازش بگیره؟😂😂😂😂
    تبتیتیتیتتیتیتیتیتی خب باز دوباره پای زرافه جان به داستان باز شد😂😂😂
    اقا انقدر امروز پست گذاشتم حرف زدم به خدا دهنم‌کف کرده😂😂😂دیگه خاطره ندارم تعریف کنم دارم تو دوران شیرخوارگیم دنبال خاطره میگردم براتون :|
    تبتیتتیتیتیتیتینییسننی انقدر امروز پست گذاشتم :|حس میکنم شب تو خوابم انگشتام تایپ میکنن:|
    #webtoon_ZH
    #ZH_part192
    #وبتون #وبتون_کره_ای #وبتون_فارسی #مانگا #مانگا_فارسی #مانهوا_کمدی #کمیک #کارتون #عاشقانه #کره_جنوبی #کیدراما #کیپاپ #کیپاپر #رمان #داستان #کیوت #کره #سریال_کره_ای #دل_نوشته

  •  2,905  127  36 minutes ago
  • اعمالِ انسان
بهترين مُفسر افکار اوست

#جان_لاک
  • اعمالِ انسان
    بهترين مُفسر افکار اوست

    #جان_لاک

  •  4  6  40 minutes ago
  • .
بشقابهاى سفالى  كوهسار 
ارسال به سراسر ايران  آدرس گالرى خ سنايى  كوچه سيزدهم پ ٢١ .
.
.
.
#sayeartshop#clay#ceramic#saye_art_studio
#artwork#artgallery#
هنر#سایه_آرت_شاپ#آرت _شاپ#سرامیک#سرامیکی_ظروف#گالری _گردی# گالری _سایه#داستان#اسطوره #بشقاب_سفالی #بشقاب #بشقاب_دیوارکوب #بشقاب_دیوار_کوب #بشقاب_خاص #ظرف #ظروف #ظروف_خاص #ظرف_خاص #ظروف_شیک #ظروف_سفالی #فروش_آثار_هنری #فروشگاه_هنری #گالری_هنری #گالری_هنر #آرت_استور
  • .
    بشقابهاى سفالى كوهسار
    ارسال به سراسر ايران آدرس گالرى خ سنايى كوچه سيزدهم پ ٢١ .
    .
    .
    .
    #sayeartshop #clay #ceramic #saye_art_studio
    #artwork #artgallery#
    هنر #سایه_آرت_شاپ #آرت _شاپ #سرامیک #سرامیکی_ظروف#گالری _گردی# گالری _سایه#داستان#اسطوره #بشقاب_سفالی #بشقاب #بشقاب_دیوارکوب #بشقاب_دیوار_کوب #بشقاب_خاص #ظرف #ظروف #ظروف_خاص #ظرف_خاص #ظروف_شیک #ظروف_سفالی #فروش_آثار_هنری #فروشگاه_هنری #گالری_هنری #گالری_هنر #آرت_استور

  •  32  0  41 minutes ago
  • #بازگشت16
#لایک_کنید_تا_بیشتر_دیده_بشه🌍

اولش ترسیدم و با ترس مشهودی توی صدام سلام کردم که دیدم با مهربونی جواب داد:سلام دخترم! تو باید سمیه خواهر سمیرا جان باشی درسته!؟
کمی آروم تر شده بودم اما باز هم میترسیدم..سرم رو به آرومی تکون دادم که اون خانم اومد جلوتر..
دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:خیلی خوش اومدی عزیزم...بفرما داخل ...الان دیگه سمیرا هم میاد...
لبخندی زدم و باهاش وارد خونه شدم...
داخل خونه خبلی باسلیقه چیده شده بود و آرامش عجیبی به آدم میداد..با تعارف اون خانم روی مبل نشستم و منتظر موندم .. یکم که گذشت همون خانم با یه سبد میوه اومد بیرون و کنارم نشست و بهم میوه تعارف کرد..اما من نمیتونستم چیزی بخورم و فقط میخواستم هرچه زودتر سمیرا رو ببینم.. نزدیک نیم ساعت نشستم و اون خانم که حالا فهمیده بودم اسمش نفیسه اس از زندگیش برام میگفت که چقدر سخت بود..اینکه دختر و دامادش هردو توی تصادف کشته شدن و پسربچه ای که برام نامه آورد نوه اش امیرعلیه که بعد از مرگ پدر و مادرش دیگه نتونسته حرف بزنه..خیلی دلم برای نفیسه خانم سوخت هرچند زندگی خودمون هم تعریفی نبود اما داغ دیدن چیز دیگه ای بود...
مشغول صحبت بودیم که صدای آشنایی اسمم رو گفت:سمیه!
سرم رو برگردوندم و با دیدن کسی که جلوم وایساده بود شوکه شدم..!!
با من من درحالی که صدام میلرزید گفتم:س..س..می..ر..ا
سمیرا بود...
باورم نمیشد اصلا شبیه روزی که از خونه رفت نبود..فقط یه ماه رفته بود اما اندازه چندسال شکسته شده بود...
با بغض مشهودی دوباره صدام زد:سمیه..!!!آبجی!!!!!!
اینبار من بغض کرده بودم..با چشمای پر از اشک و قدم های لرزون به سمتش رفتم که سمیرا به سمتم دوید و خودش رو توی بغلم پرت کرد...
باورم نمیشد...چرا این همه لاغر شده بود...استخوون های بدنش رو به راحتی حس میکردم...
از خودم جداش کردم و گفتم:آبجی چی به سرت اومده!؟
چی شده!؟
سمیرا خواست چیزی بگه که نفیسه خانم از هم جدامون کرد و گفت که بهتره بشینیم و حرف بزنیم...
سمیرا که تازه متوجه نفیسه خانم شده بود با خجالت عذر خواهی کرد و باهاش روبوسی کرد...
همین که نشستیم دست سمیرا رو گرفتم و گفتم:آبجی بکو چی شده..اصلا نمیخواد چیزی بگی پاشو بریم خونه خودمون..دیگه هم نمیخواد برگردی تو اون جهنم.!
سمیرا لبخندی زد و گفت:نه آبجی نمیشه برم که..بزار برات تعریف میکنم که چی شده و اینا چجور آدم هایی هستن!
تمام حواسم رو به سمیرا دادم که برام تعریف کنه 
سمیرا اول شروع کرد به من من کردن اما در نهایت اشک توی چشمهاش جمع شد و درحالی که گریه میکرد برام تعریف کرد چی شده...
#داستان #رمان #رمان_جذاب
  • #بازگشت16
    #لایک_کنید_تا_بیشتر_دیده_بشه🌍

    اولش ترسیدم و با ترس مشهودی توی صدام سلام کردم که دیدم با مهربونی جواب داد:سلام دخترم! تو باید سمیه خواهر سمیرا جان باشی درسته!؟
    کمی آروم تر شده بودم اما باز هم میترسیدم..سرم رو به آرومی تکون دادم که اون خانم اومد جلوتر..
    دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:خیلی خوش اومدی عزیزم...بفرما داخل ...الان دیگه سمیرا هم میاد...
    لبخندی زدم و باهاش وارد خونه شدم...
    داخل خونه خبلی باسلیقه چیده شده بود و آرامش عجیبی به آدم میداد..با تعارف اون خانم روی مبل نشستم و منتظر موندم .. یکم که گذشت همون خانم با یه سبد میوه اومد بیرون و کنارم نشست و بهم میوه تعارف کرد..اما من نمیتونستم چیزی بخورم و فقط میخواستم هرچه زودتر سمیرا رو ببینم.. نزدیک نیم ساعت نشستم و اون خانم که حالا فهمیده بودم اسمش نفیسه اس از زندگیش برام میگفت که چقدر سخت بود..اینکه دختر و دامادش هردو توی تصادف کشته شدن و پسربچه ای که برام نامه آورد نوه اش امیرعلیه که بعد از مرگ پدر و مادرش دیگه نتونسته حرف بزنه..خیلی دلم برای نفیسه خانم سوخت هرچند زندگی خودمون هم تعریفی نبود اما داغ دیدن چیز دیگه ای بود...
    مشغول صحبت بودیم که صدای آشنایی اسمم رو گفت:سمیه!
    سرم رو برگردوندم و با دیدن کسی که جلوم وایساده بود شوکه شدم..!!
    با من من درحالی که صدام میلرزید گفتم:س..س..می..ر..ا
    سمیرا بود...
    باورم نمیشد اصلا شبیه روزی که از خونه رفت نبود..فقط یه ماه رفته بود اما اندازه چندسال شکسته شده بود...
    با بغض مشهودی دوباره صدام زد:سمیه..!!!آبجی!!!!!!
    اینبار من بغض کرده بودم..با چشمای پر از اشک و قدم های لرزون به سمتش رفتم که سمیرا به سمتم دوید و خودش رو توی بغلم پرت کرد...
    باورم نمیشد...چرا این همه لاغر شده بود...استخوون های بدنش رو به راحتی حس میکردم...
    از خودم جداش کردم و گفتم:آبجی چی به سرت اومده!؟
    چی شده!؟
    سمیرا خواست چیزی بگه که نفیسه خانم از هم جدامون کرد و گفت که بهتره بشینیم و حرف بزنیم...
    سمیرا که تازه متوجه نفیسه خانم شده بود با خجالت عذر خواهی کرد و باهاش روبوسی کرد...
    همین که نشستیم دست سمیرا رو گرفتم و گفتم:آبجی بکو چی شده..اصلا نمیخواد چیزی بگی پاشو بریم خونه خودمون..دیگه هم نمیخواد برگردی تو اون جهنم.!
    سمیرا لبخندی زد و گفت:نه آبجی نمیشه برم که..بزار برات تعریف میکنم که چی شده و اینا چجور آدم هایی هستن!
    تمام حواسم رو به سمیرا دادم که برام تعریف کنه
    سمیرا اول شروع کرد به من من کردن اما در نهایت اشک توی چشمهاش جمع شد و درحالی که گریه میکرد برام تعریف کرد چی شده...
    #داستان #رمان #رمان_جذاب

  •  21  1  42 minutes ago
  • .
اولین هدیه #مسابقه_نوروزی_نشر_فرمهر کتابی است که در ادامه معرفی میکنیم. 📚 #مثبت (کتاب خاطرات)
✒ نویسنده : #پیج_راول، #الی_بنجامین
🖋 مترجم: سرور کرمپور دشتی
🖊 با مقدمه : #جی_اشر
🔹️ناشر: #نشر_فرمهر
#کتاب مثبت کتابی مناسب برای همه سنین و همه‌ی اقشار جامعه است. #داستان جذاب و شیرین این کتاب که برگرفته از زندگی #نویسنده‌ ی آن است، ذهن ما را بر روی بسیاری از مسائل باز می‌کند و به ما یادآوری می‌کند به‌راحتی درباره‌ی دیگران قضاوت نکنیم و مشکلات و بیماری افراد را بخشی از شخصیت آن‌ها در نظر نگیریم
🔖بخشی از مقدمه کتاب مثبت، توسط #جی_اشر نویسنده معروف آمریکایی:
من معتقدم زندگی همواره فرصت هایی را برای امید باقی می گذارد اما، چگونه یک فرد می تواند امیدش را از دست بدهد و حتی چگونه امید به امید داشتن هم می تواند دردناک باشد.
داستان به ما کمک می کند دنیا را از دید دیگری ببینیم. به ما اجازه می دهد مسایل را از یک فاصله ی امن کاوش کنیم زیرا برای ما دقیقاً به همین شکل رخ نمی دهد. ما می توانیم احساسات و تصمیمات فرد را قضاوت کرده و با تفکرات خود بسنجیم. می توانیم تصمیم بگیریم شبیه به یکی از شخصیت ها نباشیم و یا تلاش کنیم شبیه به یکی دیگر از آن ها باشیم.
اما هنگامی که یک داستان حقیقی باشد، مانند داستان مثبت، این فاصله امن می تواند نوسان کرده و به طرز ناراحت کننده ای نزدیک باشد. می تواند ما را هدایت کند به پرسش هایی فکر کنیم که مهم هستند اما مشکل است که از خودمان بپرسیم و وقتی یک داستان این کار را انجام می دهد، دیدگاه ما را نسبت به همه چیز از جمله خودمان تغییر می دهد. 
خواندن این کتاب مانند سوار شدن بر قطار شهر بازی احساسات است. از لحظات بسیار غمگین کننده تا بسیار شاد کننده حرکت خواهد کرد و شما را از حالت خشم به حالتی والا و الهام شده می رساند.
@farmehrpub
.
🏷️برای شرکت در #مسابقه هنوز فرصت دارید و شرایط شرکت در مسابقه هم خیلی ساده است. پس برید پست قبلی رو بخونید و شانستون رو امتحان کنید.

#کتاب_خوب #کتابخوانی #کتاب_بخوانیم #مطالعه_کنیم #مطالعه #رمان #رمان_خوب #رمان_روانشناسی
  • .
    اولین هدیه #مسابقه_نوروزی_نشر_فرمهر کتابی است که در ادامه معرفی میکنیم. 📚 #مثبت (کتاب خاطرات)
    ✒ نویسنده :  #پیج_راول، #الی_بنجامین
    🖋 مترجم: سرور کرمپور دشتی
    🖊 با مقدمه : #جی_اشر
    🔹️ناشر: #نشر_فرمهر
    #کتاب مثبت کتابی مناسب برای همه سنین و همه‌ی اقشار جامعه است. #داستان جذاب و شیرین این کتاب که برگرفته از زندگی #نویسنده‌ ی آن است، ذهن ما را بر روی بسیاری از مسائل باز می‌کند و به ما یادآوری می‌کند به‌راحتی درباره‌ی دیگران قضاوت نکنیم و مشکلات و بیماری افراد را بخشی از شخصیت آن‌ها در نظر نگیریم
    🔖بخشی از مقدمه کتاب مثبت، توسط #جی_اشر نویسنده معروف آمریکایی:
    من معتقدم زندگی همواره فرصت هایی را برای امید باقی می گذارد اما، چگونه یک فرد می تواند امیدش را از دست بدهد و حتی چگونه امید به امید داشتن هم می تواند دردناک باشد.
    داستان به ما کمک می کند دنیا را از دید دیگری ببینیم. به ما اجازه می دهد مسایل را از یک فاصله ی امن کاوش کنیم زیرا برای ما دقیقاً به همین شکل رخ نمی دهد. ما می توانیم احساسات و تصمیمات فرد را قضاوت کرده و با تفکرات خود بسنجیم. می توانیم تصمیم بگیریم شبیه به یکی از شخصیت ها نباشیم و یا تلاش کنیم شبیه به یکی دیگر از آن ها باشیم.
    اما هنگامی که یک داستان حقیقی باشد، مانند داستان مثبت، این فاصله امن می تواند نوسان کرده و به طرز ناراحت کننده ای نزدیک باشد. می تواند ما را هدایت کند به پرسش هایی فکر کنیم که مهم هستند اما مشکل است که از خودمان بپرسیم و وقتی یک داستان این کار را انجام می دهد، دیدگاه ما را نسبت به همه چیز از جمله خودمان تغییر می دهد.
    خواندن این کتاب مانند سوار شدن بر قطار شهر بازی احساسات است. از لحظات بسیار غمگین کننده تا بسیار شاد کننده حرکت خواهد کرد و شما را از حالت خشم به حالتی والا و الهام شده می رساند.
    @farmehrpub
    .
    🏷️برای شرکت در #مسابقه هنوز فرصت دارید و شرایط شرکت در مسابقه هم خیلی ساده است. پس برید پست قبلی رو بخونید و شانستون رو امتحان کنید.

    #کتاب_خوب #کتابخوانی #کتاب_بخوانیم #مطالعه_کنیم #مطالعه #رمان #رمان_خوب #رمان_روانشناسی

  •  28  0  43 minutes ago
  • زني به خاطر ابتلا به بيماري #ايدز در حال مرگ بود.😕
كشيش را خبر مي‌كنند تا باعث آرامش روحي او شود. اما هيچ نتيجه‌اي حاصل نمي‌شود.😞🙁
زن مي‌گويد: "من باخته‌ام. من تمام زندگي خود و اطرافيانم را ويران كرده‌ام. من دارم با درد و رنج به جهنم مي‌روم. اميدي برايم نمانده است.😣😓
كشيش چشمش به تصويردختر زيبايي روي كمد مي‌افتد و از زن مي‌پرسد: اون عكس كيه؟🤔
زن با قيافه‌اي خوشحال پاسخ مي‌دهد: "اون عكس دخترمه، زيباترين كسي كه در دنيا دارم."☺😍😘
ببينم. اگر دخترت به دردسر بيفتد يا خطايي ازش سر بزند، كمكش مي‌كني؟ مي‌بخشيش؟باز هم دوستش داري؟😥
زن نالان مي‌گويد: "البته كه مي‌كنم. من حاضرم هر چيزي كه از دستم بر بيايد برايش انجام دهم!☺😘😍
چرا يه همچين سؤالي مي‌كني؟
@aliseif50
.
"چون مي‌خواهم بداني كه خداي تبارك و تعالي هم روي كمدش عكسي از تو دارد."🤗😍
.
.
.
@aliseif50
.
.
.
_________________________________
#امید #خدا #انرژی #انگیزه #کروناویروس  #بخشش #توکل #پیروزی  #انسانیت #نه_به_مسابقات_اینستاگرامی  #نشاط #هدف #کنکور۹۹تجربی  #کنکور۹۹ریاضی  #کنکوردکتری  #دکتری #اشتباه #گناه #خدایاشکرت  #آرامش  #ارامش #اراده_قوی  #معنای_زندگی  #علی_سیف #حکایت #داستان #قصه  #قصه_کودکانه
  • زني به خاطر ابتلا به بيماري #ايدز در حال مرگ بود.😕
    كشيش را خبر مي‌كنند تا باعث آرامش روحي او شود. اما هيچ نتيجه‌اي حاصل نمي‌شود.😞🙁
    زن مي‌گويد: "من باخته‌ام. من تمام زندگي خود و اطرافيانم را ويران كرده‌ام. من دارم با درد و رنج به جهنم مي‌روم. اميدي برايم نمانده است.😣😓
    كشيش چشمش به تصويردختر زيبايي روي كمد مي‌افتد و از زن مي‌پرسد: اون عكس كيه؟🤔
    زن با قيافه‌اي خوشحال پاسخ مي‌دهد: "اون عكس دخترمه، زيباترين كسي كه در دنيا دارم."☺😍😘
    ببينم. اگر دخترت به دردسر بيفتد يا خطايي ازش سر بزند، كمكش مي‌كني؟ مي‌بخشيش؟باز هم دوستش داري؟😥
    زن نالان مي‌گويد: "البته كه مي‌كنم. من حاضرم هر چيزي كه از دستم بر بيايد برايش انجام دهم!☺😘😍
    چرا يه همچين سؤالي مي‌كني؟
    @aliseif50
    .
    "چون مي‌خواهم بداني كه خداي تبارك و تعالي هم روي كمدش عكسي از تو دارد."🤗😍
    .
    .
    .
    @aliseif50
    .
    .
    .
    _________________________________
    #امید #خدا #انرژی #انگیزه #کروناویروس #بخشش #توکل #پیروزی #انسانیت #نه_به_مسابقات_اینستاگرامی #نشاط #هدف #کنکور۹۹تجربی #کنکور۹۹ریاضی #کنکوردکتری #دکتری #اشتباه #گناه #خدایاشکرت #آرامش #ارامش #اراده_قوی #معنای_زندگی #علی_سیف #حکایت #داستان #قصه #قصه_کودکانه

  •  22  2  45 minutes ago
  • کد۳۱۳۶
ست
🔹ست دستبند و گردنبند مردانه
🔹کیفیت ممتاز
🔹استاینلس استیل
🔹ضد حساسیت
🔹رنگ ثابت ❤️قیمت ۱۱۵۰۰۰ تومان

#ساعت #لایک #سفارش #اینستاگرام #ایران #گیلان #تهران #بوشهر #خوزستان #جاسک #سیل #ساختمان #بنفشه #گیاه

تمامی کارها با آب کاری قوی میباشد 
قیمت مناسب و کیفیت عالی 
با یک بار خرید مشتری دائم ما خواهید شد 
#عید #نوروز #قصه #سیسمونی #داستان #شعر #سوژه #لاکچری#لاکچری_استایل #ساعت #گوشواره #گوشواره_خاص
  • کد۳۱۳۶
    ست
    🔹ست دستبند و گردنبند مردانه
    🔹کیفیت ممتاز
    🔹استاینلس استیل
    🔹ضد حساسیت
    🔹رنگ ثابت ❤️قیمت ۱۱۵۰۰۰ تومان

    #ساعت #لایک #سفارش #اینستاگرام #ایران #گیلان #تهران #بوشهر #خوزستان #جاسک #سیل #ساختمان #بنفشه #گیاه

    تمامی کارها با آب کاری قوی میباشد
    قیمت مناسب و کیفیت عالی
    با یک بار خرید مشتری دائم ما خواهید شد
    #عید #نوروز #قصه #سیسمونی #داستان #شعر #سوژه #لاکچری#لاکچری_استایل #ساعت #گوشواره #گوشواره_خاص

  •  5  0  1 hour ago

Top #داستان Posts

  • .
بعضی ها فقط از پشت سر قشنگند
مواظب باشید

#جلال_سمیعی 📚 رساله صد فرمان
  • .
    بعضی ها فقط از پشت سر قشنگند
    مواظب باشید

    #جلال_سمیعی 📚 رساله صد فرمان

  •  6,580  32  20 hours ago
  • .
می توانم به چیزی که درکش نمی کنم
احترام بگذارم

#هاینریش_بل 📚 عقاید یک دلقک
  • .
    می توانم به چیزی که درکش نمی کنم
    احترام بگذارم

    #هاینریش_بل 📚 عقاید یک دلقک

  •  8,425  48  21 February, 2020
  • .
وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید
تقریباً هر حرفی را بشنوید بدون آنکه عصبانی شوید
یا اعتماد به نفستان را از دست بدهید

#رابرت_فراست
  • .
    وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید
    تقریباً هر حرفی را بشنوید بدون آنکه عصبانی شوید
    یا اعتماد به نفستان را از دست بدهید

    #رابرت_فراست

  •  10,514  50  21 February, 2020